خسته‌ام از شعر گفتن برای تو.

از این‌همه کلمه‌ای که باید جای خالیِ حضورت را پر کنند؛ از اینکه هر بار چیزی در من می‌خواهد به تو نزدیک شود، ناچار می‌شود خودش را در چند خط شعر پنهان کند.

دلم می‌خواهد یک‌بار این شیشه‌ی میان ما برداشته شود.
نه پیامی باشد، نه صفحه‌ای، نه فاصله‌ای که مجبورمان کند احساسمان را از پشت کلمات لمس کنیم.

دلم می‌خواهد روبه‌رویم بنشینی و ساعت‌ها با تو حرف بزنم؛ آن‌قدر که زمان یادش برود بگذرد.
دست‌هایت را بگیرم و برای چند لحظه، فقط مطمئن شوم که تو واقعاً اینجایی؛ نه در خیال من، نه آن سوی صفحه، بلکه درست همین‌جا، نزدیک من.

گاهی فکر می‌کنم چیزی که آرامم می‌کند، همین نزدیکیِ ساده است؛ لمس دستت، گرمای تنت، آن لحظه‌ای که فاصله دیگر معنایی ندارد و آدم می‌تواند بی‌واسطه، حضور دیگری را حس کند.

من دیگر شعر نمی‌خواهم.
دیگر استعاره و تشبیه و جمله‌های قشنگ، هیچ‌کدام حالم را خوب نمی‌کنند.

من تو را واقعی می‌خواهم؛
بی‌واسطه، بی‌شیشه، بی‌فاصله.

شاید تمام چیزی که این روزها می‌خواهم، همین باشد:
تو روبه‌رویم باشی، دستم در دستت باشد، و برای چند ساعت، جهان هیچ کاری با ما نداشته باشد

دلنوشته های خودم ...



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ | 20:11 | نویسنده : Rose |