درد آنجاست که در دنیای ارتباطات، در دنیایی که همه با یک اشاره، هر کسی را در هر گوشه ی دنیا می بینند، مجبور باشی چشم به راه بدوزی برای روز آمدنش.
انگار که مجنون بر گذرگاه کاروانها نشسته باشد، به امید روزی که لیلی را در کجاوه ای، در کاروانی در گذر ببیند.
شاید سخت ترین انتقامی که خدا می توانست از کسی بگیرد، دلبستگی و دوری بود. همانی که در شعرها نامش شد "هجران" و "فراق".

شاید مجنون می توانست نامه ای برای لیلی بنویسد، بر بال کبوتری ببندد و به کوی لیلی راهی کند.
شاید می توانست تا پشت در خانه ی لیلی برود و سنگی بر درب چوبیشان بزند. لیلی دلخوش باشد به صدای در و، سنگ بر در کوفته ی مجنون را از زمین بردارد و به سینه بفشارد با یاد او.
شاید باد، بوی لیلی را به مشام مجنون می رساند.
شاید....

باورش سخت است.
اما گویا، عاشق تر و بیچاره تر از مجنونی که آوازه ی تاریخ شد، هست و در هچ غصه ای و قصیده ای از او یاد نشده است.

🌷



تاريخ : یکشنبه یکم شهریور ۱۴۰۵ | 19:11 | نویسنده : Rose |

ممنون از پاسخ زیبا

ده بار از ابتدا با ولع خواندم

سپاس 🌷🙏🏻



تاريخ : یکشنبه یکم شهریور ۱۴۰۵ | 19:8 | نویسنده : Rose |