بـــودنش را هر دم آغـوشـم ؛ تمنا می کنـد
خواهش عشق است؛ اماعقل حاشا میکند

باغبان عـشق دارد ؛ در دلـش صدها نــگاه
می نـشیند غنچه هایش را؛ تماشا می کند

بـارهـــا راز دلـــم ؛ بر او هویـدا کـــرده ام
دائـــما اندر جواب ؛ امـروز وفردا می کند

از غــم هـجران او ؛ عالم برایـم تـیره شــد
این دلم ؛ با غصه های من ؛ مدارا می کنـد

دل بداند دلبرش ؛ درحـسرت دیدار اوست
مجـلس بزمی ؛ ز شــوق یار بر پا می کند

شعله ی عشقش فتاده، در میان جان ودل
واژه ها از شوق او ؛اینگونه غوغا می کند

آن نـگاری که مرا ؛ در دام عشـق انـداخـته
نیک میداند مرا ؛ هـرلحظه رسـوا می کـند



تاريخ : جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ | 5:42 | نویسنده : Rose |